ایدبیidabi
داستان‌باز · روایت‌های تعاملی
ایدبی / داستان‌باز / داستان شماره یک

نامه‌ای که فرستاده نشد

یک نامه، سه سال سکوت، و انتخابی که سرنوشت یک خانواده را تغییر می‌دهد.

انتخاب سرنوشت داستان ←

قسمت اول داستان

ابتدا چهار ایستگاه داستان را بخوان، سپس به بخش انتخاب ادامه داستان برو. این روایت هنوز پایان قطعی ندارد.

ایستگاه ۱ از ۴ورق‌زدن داستان با دکمه‌ها یا نقشه

ایستگاه ۱ — کشوی میز

نامه سه سال در کشوی میز مانده بود.

پاکتش سفید بود، اما دیگر سفیدیِ روز اول را نداشت. گوشه‌هایش کمی خم شده بود و روی آن، با خطی که حالا برای خود آرمان هم غریبه به نظر می‌رسید، فقط دو کلمه نوشته شده بود: «برای پدر».

هر بار که کشو را باز می‌کرد، نگاهش ناخواسته روی همان پاکت می‌افتاد؛ انگار چیزی درون آن هنوز زنده بود و آرام صدایش می‌زد.

سه سال پیش، در یک عصر بارانی، میان او و پدرش گفت‌وگویی درگرفته بود که بیشتر شبیه زخمی تازه بود تا حرفی عادی. هیچ‌کدام کوتاه نیامده بودند. هیچ‌کدام هم بعد از آن شب قدمی به سمت دیگری برنداشته بودند.

آرمان همان شب، پشت همین میز، نامه را نوشت؛ نامه‌ای بلند، آمیخته به رنج، دلخوری، خاطره و دلتنگی. در آخرین سطرش فقط یک جمله نوشته بود: «با همهٔ این‌ها، دلم برایت تنگ شده است.»

اما صبح که شد، نامه را داخل پاکت گذاشت، آدرس را نوشت و به‌جای فرستادنش، در کشو پنهان کرد.

از آن روز، نامه ماند و سال‌ها گذشت.

ایستگاه ۲ — تماس

آن روز صبح، آرمان تصمیم گرفته بود خانه را مرتب کند. کتاب‌های قدیمی را از قفسه پایین آورد، پوشه‌ها را گردگیری کرد و وقتی کشوی میز را بیرون کشید، نامه دوباره خودش را نشان داد.

چند لحظه فقط به آن خیره ماند.

این بار پاکت را بیرون آورد و روی میز گذاشت. بعد از سه سال، ناگهان به نظرش رسید که شاید وقتش رسیده باشد. شاید بعضی تأخیرها نباید بیشتر از این ادامه پیدا کنند.

دست برد تا کلیدها را بردارد و از خانه بیرون بزند که تلفنش زنگ خورد. خواهرش بود. صدایش معمولی نبود.

گفت: «بابا چند روزه حالش خوب نیست. امروز بردیمش بیمارستان.»

آرمان بی‌اختیار روی صندلی نشست. «الان چطوره؟»

مکثی کوتاه پشت خط افتاد. «نمی‌دونم... ولی از صبح چند بار سراغ تو رو گرفته.»

آرمان چیزی نگفت. نگاهش آرام‌آرام برگشت سمت پاکت.

سه سال تمام، کلماتش پشت درِ بسته مانده بودند. حالا اما ناگهان احساس کرد شاید دیگر کلمه‌ها به‌تنهایی کافی نباشند.

ایستگاه ۳ — راه

ایستگاه اتوبوس شلوغ نبود. باد سردی می‌وزید و مردم بی‌حوصله به خیابان خیره بودند. آرمان کمی دورتر ایستاده بود و نامه را در دست گرفته بود؛ همان نامه‌ای که سه سال تمام وزنش را در دلش حس کرده بود.

به خودش فکر کرد؛ به آن شب بارانی، به صدای بلند پدر، به سکوت طولانی بعد از آن، به غروری که هر دو را از هم دور نگه داشته بود. با خودش فکر کرد بعضی فاصله‌ها را نه کیلومترها، که فقط چند جمله می‌سازند.

نامه را از پاکت بیرون نیاورد. فقط لبه‌اش را میان انگشت‌هایش فشرد.

او حالا سه راه پیش رو داشت: می‌توانست مستقیم به بیمارستان برود و نامه را به دست پدر بدهد. می‌توانست نامه را در صندوق پست بیندازد و از رویارویی فرار کند. یا می‌توانست برگردد خانه، نامه را دوباره در کشو بگذارد و همه‌چیز را باز به فردایی نامعلوم بسپارد.

صدای ترمز اتوبوس آمد. درها باز شدند.

در همان لحظه، آرمان برای اولین بار فهمید از چه چیزی بیشتر می‌ترسد: نه از خشم پدر، نه از پاسخ او، بلکه از این‌که پس از سه سال سکوت، دیگر نداند چگونه باید جمله اول را شروع کند.

چند نفر سوار شدند. راننده بی‌حوصله به بیرون نگاه می‌کرد. آرمان نفس عمیقی کشید و یک قدم جلو رفت.

ایستگاه ۴ — آستانه

اتوبوس راه افتاد.

آرمان کنار پنجره نشسته بود و شهر در سکوت غروب از برابرش عبور می‌کرد. پاکت هنوز در دستش بود. گاهی آن را در کیف می‌گذاشت و چند لحظه بعد دوباره بیرون می‌آورد، انگار نمی‌توانست تصمیم بگیرد این نامه باید میان کاغذها بماند یا بالاخره به مقصد برسد.

وقتی به ایستگاه نزدیک بیمارستان رسید، دستش لرزید. پیاده شد.

هوای بیرون سردتر شده بود. ساختمان بیمارستان روبه‌رویش ایستاده بود؛ روشن، ساکت و غریب. مردد چند لحظه جلوی در ورودی ماند.

نامه را از کیف بیرون آورد.

اگر وارد می‌شد، دیگر نمی‌توانست پشت سکوت پنهان بماند. اگر وارد نمی‌شد، شاید این بار چیزی را از دست می‌داد که دیگر هرگز تکرار نمی‌شد.

آرمان سرش را بالا آورد و به در شیشه‌ای بیمارستان خیره شد.

و همان‌جا، روی آستانه، میان گذشته و امکانِ آشتی، داستان به نقطه‌ای رسید که باید خوانندگان ایدبی مسیر بعدی آن را انتخاب کنند.

نوبت انتخاب خوانندگانداستان به اینجا رسیده: «آرمان مقابل در بیمارستان ایستاده است...»

تو نظر بده که داستان چگونه ادامه پیدا کند؟

رأی‌گیری داستان

با انتخاب یکی از مسیرها، در شکل‌گیری ادامه داستان سهیم می‌شوی. نتایج پس از پایان رأی‌گیری منتشر خواهند شد.

یکی از سه مسیر زیر را انتخاب کن. هر حساب کاربری در هر دور رأی‌گیری تنها یک رأی دارد.

در حال بررسی وضعیت رأی‌گیری…

در حال دریافت گزینه‌ها…